تبليغاتX
قبایی از آتش
 

بالا رفتیم دوغ بود

پایین اومدیم ماست بود

غصه ی ما راست بود...

 

 

خداحافظ تا نمیدانم کی.لا اقل تا وقتی که بدانم اینجا جایی ست که فقط کسانی که ارزشمندند اینجا را می خوانند.نه اکثریت شخصیت های حقیقی دون!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 11:30 توسط الف |


کسی حواسش نبود چه اتفاقی افتاده است به جز خودش و خودش...

 

دو سالگیت مبارک رفیق!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 0:33 توسط الف |


بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 12:57 توسط الف |


 

... .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 11:39 توسط الف |


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 8:53 توسط الف


 
 
...کسی چه می داند...
شاید این جهان
جهنم سیاره ی دیگری است...!
- آلدوس هاکسلی-
 
 
 
(+)
 
+ نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 0:9 توسط الف |


 

 زندگی این است و جز این نیست...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 13:1 توسط الف |


 

نه آنقدر بزرگ شده ام که خود را کوچک بشمارم

                                        و نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ

                                                         امان از میانمایگی که گریزی از آن نیست...

 

 یا یه هم چین چیزهایی از قیصر عزیز!

 پ.ن:متنفرم از این سکوت! از این سکوت هایی که نمیدانی چه می خواهی بگویی و چه باید بگویی.از این سکوت های وبلاگی... .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 15:28 توسط الف |


 

 

 

  در مورد استاد چه باید گفتن...؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 21:24 توسط الف |


 

آقای قاضی همه ی این شهر مرا می شناسند.از تک تکشان بپرسید.مرا چه به دارالحکومه و قاضی القضاتی که شما باشید.نان بازویم را در می آورم و نمازم را هم در مسجد می خوانم.کاری هم به کار خلافت و سیاست ندارم.ترجیح می دهم به مستحباتم رسیدگی کنم و سیاست را به اهلش واگذارم.حال شما می گویید متهم به قتل؟! به خدا اگر تا به حال قالب تهی نکرده ام به خاطر حسن اعتمادیست که به منطق شما دارم.می دانم که حق را از باطل تمییز می دهید و خدمت را از خیانت.امان از این حسین که بیچاره مان کرده و رهایمان نمی کند.قضیه از این قرار است که من در این دنیای فانی عیالوارم و میان این همه عائله پسری داشتم که مجنون بود.یا لا اقل اینگونه می نمود.پی حرف نمی رفت و به اندرزهایم مبنی بر همین حذر از این سیاست و سیاست بازیها گوش نمی داد و سخنان کفرآلود بر زبان می آورد.مار در آستینم بود اما نمی گزید.فکر و ذکرش شده بود آل علی.می گفتمش توی بیست ساله را چه به این حرفها.تو چه میدانی علی با این اسلام چه کرد؟!نمی فهمید،دیوانه بود و نفهم!.تا اینکه رسید به ماجرای حسین بن علی.پایش را در یک کفش کرده بود که برود.برود به حسینش بپیوندد.می خواست با سپاه حسین در کربلا همراه شود و امام زمانش را یاری رساند.می بینید جنونش به چه حد رسیده بود؟.هرچه اندرزش می دادم التفات نمی نمود.می گفتم اینجا کوفه ست و ما دشمنان حسینیم.حسین کافر حربی ست و واجب القتال.اما نمی فهمید.کافر بود آقای قاضی.کافر!ذکر و فکرش حسین بود و حسین!شما بودید با یک دیوانه ی زنجیری چه می کردید؟!روز دهم محرم به اصطبلش انداختم و محبوسش کردم!شما که بهتر می دانید.نمی خواستم اصحاب السعیر شود.از صبح تا نیمه شب آن روز حسین ، حسین می گفت و می گریست و تقلای گشودن در می کرد.اما من مراقبش بودم.سه روزی همانجا ماند و فقط ضجه میزد.نمی شد در را باز کرد و طعامش داد.من هم از روز دوم به کلی فراموشش کرده بودم و چون دیگران غرق در شادی و سرور این ظفر عظیم خلیفه بودیم!تا آنجا که شادیمان با ورود کاروان اسرا به کمال رسید!لحظات پیروزی اسلام و ذلت کفار بود و ما هم غرق شادی مشغول شادمانی البته حلالمان بودیم!وانگهی صدای زوزه های این پسر آن روز بلا فصل به گوش می رسید و همه ی اهل خانه را کلافه کرده بود.از صدای هلهله ها حکماً فهمیده بود که اهل حرم حسین به کوفه رسیده اند.گذشت تا شب هنگام که به خانه رفتم صدایش قطع شده بود.گمان کردم که سر عقل آمده و آرام شده است.با احتیاط در را گشودم.تاریک بود و چشمم درست نمی دیدش.گوشه ی دیوار افتاده بود و در هم پیچیده بود.فانوس را که نزدیکتر بردم نزدیک بود مرگم فرارسد.تمام موهایش سفید شده بود و بدنش سرد گشته بود.تمام سرپنجه هایش خون آلود بود و رد خون به دیوارهای اصطبل مانده بود.لبهایش ترک برداشته بود.یادم افتاد سه روز بود که لب تشنه مانده بود و از تشنگی، جان داده بود...

آقای قاضی هرچند مجنون بود و کافرو آخر هم عاقبت به خیر نشد،اما خب،هرچه باشد به بدبختی حسین و اصحابش نشد،...یعنی... نظر شما چیست؟!...نکند...نه! نه! از آنها نشد... .


پ.ن ۱:برای محرم و صفری که گذاری بود برای گذشتن و ماندن...

فعلا همین!

 

+ نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت 22:20 توسط الف